سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

 خدایا دلم پر درد است و دستانم خالی...

هنوز برگ سبز امیدم بر شاخه  عمرم آویزان است هنوز هم  امیدوارم...

الهی  سراسر گناهم، اما باز امشب می آیم ..

می آیم تا قدرت را قدر بدانم!

می آیم تا اشک ندم ببارم ، مگر نه اینکه، تو خود گفتی ‍بیا ...

بیا تا استجابت شوی ..

دستان خالیم را به سویت دراز میکنم

 سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ

منزهی تو ای که نیست جز تو معبودی مرا

الهی دستم بگیر...

مرا از این هبوط رهایی نیست (قاصدک)

 

 






تاریخ : یکشنبه 90/5/30 | 3:2 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

کاش می دانستی
ما را
مجال آن نیست
که روزهای رفته را
از سر گیریم
و لحظه های بی بازگشت را
تمنا کنیم
کاش می دانستی
فردا
چه اندازه دیر است
برای زیستن
و چه اندازه زود
برای مردن
و همیشه واژه ای است پر فریب
کاش می دانستی
یک آلاله را
فرصت یک ستاره نیست
و به ناگاه
بسته خواهد شد
پنجره های دیدار
در اجبار تقدیر
کاش
می دانستی


 






تاریخ : شنبه 90/5/8 | 11:35 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

یک پنجره برای دیدن
 یک پنجره برای شنیدن
 یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
 و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
 سرشار می کند. و می شود از آنجا خورشید را
 به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
 یک پنجره برای من کافیست
. من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
 در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک
 تجربه های عقیم دوستی و عشق
 در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
 در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
 از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
 و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
. من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای ست
 که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.
 وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
 وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا
 با دستمال تیره ی قانون می بستند
 و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
 فواره های خون به بیرون می پاشید
 وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود،
هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید. باید. باید. دیوانه وار دوست بدارم.
 یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
 اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده
که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند
 از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را
 آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست؟
 پیغمبران، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند
 این انفجارهای پیاپی، و ابرهای مسموم،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
 همیشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند
 و می میرند
 من شبدر چهارپری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
خواهم رفت تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟
حس می کنم که وقت گذشته ست
 حس می کنم که لحظه سهم من از برگ های تاریخ است
 حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست
در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
 آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد
 جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

 

فروغ  فرخ زاد






تاریخ : پنج شنبه 90/5/6 | 11:48 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

قاصدک شعر مرا از بر کن

برو آن گوشه باغ . سمت آن نرگس مست

و بخوان در گوشش و بگو "باور کن"

یک نفر یاد تو را دمی از دل نبرد

به خدا باور کن...






تاریخ : چهارشنبه 90/5/5 | 1:56 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

شوق پرواز سراپای مرا می کشد تا پس این پنجره ها

پیش رویم بگشای پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده شود

هستی دیگری آغاز کنم!

 






تاریخ : یکشنبه 90/5/2 | 11:50 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.