سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زلال محض! باران نجابت! حضور مطلق نور و اجابت! بیا تا بند بند ندبه ی ما بگیرد رنگ و بوی استجابت!


 
 بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارد، دعا کبوتر عشق است ، بال و پر دارد!





تاریخ : جمعه 90/1/26 | 8:4 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته
رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!

 

 






تاریخ : یکشنبه 90/1/21 | 4:29 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

اصغر فرهادی در گفت‌وگوهای مختلفش گفته در پایان فیلم «جدایی نادر از سیمین»، ترمه فقط درگیر انتخاب میان پدر و مادرش نیست، بلکه در حقیقت مجبور است میان دو روش زندگی، یکی را برگزیند.

در حال حاضر به لطف مسئولان مخاطبان ما نیز درگیر چنین موقعیتی در اکران فیلم‌ها هستند و با دو نوع فیلم مواجهند که انتخاب هر یک به معنای نفی دیگری است. یعنی نمی شود هم به تلقی سطحی ده‌نمکی در تقسیم‌بندی آدم‌ها به خودی و غیر‌خودی اعتقاد داشت و هم دیدگاه عمیق فرهادی در تفکیک نکردن خیر و شر در جهان معاصر را پسندید.

البته «اخراجی‌ها 3» اصلا در حد و اندازه‌ای نیست که بخواهد در رقابت با «جدایی نادر از سیمین» قرار بگیرد و اساسا فیلم فرهادی آنقدر از سطح سینمای ما بالاتر است که فیلمی مثل «اخراجی‌ها 3» که از پایین‌ترین استانداردهای سینمای هم برخوردار نیست، نمی‌تواند ادعای هماوردی داشته باشد.

اما شرایط نابسامان و متناقض کشور ما به گونه‌ای است که به سبک میوه‌فروش‌ها فیلم‌های خوب و بدش را به صورت درهم ارائه می‌دهد و از آن جالب‌تر میوه خراب و پلاسیده را گران‌تر می‌فروشد و بهترین موقعیت اکران از لحاظ زمان و تعداد سالن را در اختیار فیلم‌های ضعیفش قرار می‌دهد.

خیلی ها از همان زمان جشنواره پیش‌بینی می‌کردند فیلم «اخراجی‌ها 3» از «جدایی نادر از سیمین» پرفروش‌تر می‌شود. به نظرم شکست فیلم فرهادی در زمینه فروش در برابر «اخراجی‌ها 3» چیزی از ارزش و اعتبار او و فیلمش کم نمی‌کند و موقعیت ده‌نمکی و فیلمش را هم ارتقا نمی‌بخشد.

درواقع، «جدایی نادر از سیمین» مثل هزاران فیلم خوب دیگر در تاریخ سینما ارزش و ماندگاری‌اش را از میزان فروش و تعداد مخاطبانش نمی‌گیرد، حتی از جوایز بین‌المللی و تحسین منتقدان داخلی و خارجی و استقبال جهانی هم کسب نمی‌کند.

اینجور فیلم‌ها قدرتشان را از دنیای درونی‌شان به دست می‌آورند که هر چند برگرفته از جهان پیرامونمان هستند، اما جلوتر از مختصات دوران خود حرکت می‌کنند و دنیای فردای ما را می‌سازند و رفتار فردی و اجتماعی‌مان را تغییر می‌دهند و چیزی به زندگی‌مان می‌افزایند که شاید تا قبل از دیدن آن فیلم جای خالی‌اش را احساس هم نکرده بودیم.

بنابراین برنده و بازنده اصلی این دوئل نابرابر، مردم هستند که با انتخاب یکی از دو فیلم نوع دیدگاه، سلیقه و روش مواجهه‌شان نسبت به زندگی و دنیای پیرامونشان را نشان می‌دهند. اینجا دیگر جایی نیست که مردم بیرون از معرکه بایستند و مبارزه را از دور تماشا کنند، بلکه باید خودشان وارد این بازی شوند.

قدیمی‌ترها اعتقاد داشتند سال نو را با هر چیزی شروع کنیم، در طول سال همان تجربه برایمان تکرار می‌شود. پس همه شما را دعوت می‌کنم تا سال جدید را با تماشای شاهکاری چون «جدایی نادر از سیمین» آغاز کنید تا سالی پر از فیلم‌های خوب در پیش داشته باشید.






تاریخ : پنج شنبه 90/1/18 | 11:28 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

 همسرم نواز با صدای بلند گفت

 تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟

میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

تنها دخترم آوا، بنظر وحشت زده می آمد

اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت

آوا دختری زیبا، و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم

آوا، عزیزم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم

آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم

ولی شما باید... آوا مکث کرد

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم

گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد، انتظار در چشمانش موج میزد

همه ما به او توجه کرده بودیم

آوا گفت، بابا، من می خوام سرمو تیغ بندازم، همین یکشنبه

تقاضای او همین بود

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟

غیرممکنه! نه در خانواده ما

و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟

ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم

آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می ریخت

و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی

حالا می خوای بزنی زیر قولت

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم

گفتم، مرده و قولش

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم

دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود

آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد

من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت

آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود

با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت

دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست

و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

 

اون سرطان خون داره

زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه

در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد

بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده

نمی خواست به مدرسه برگرده آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده

اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریستن

فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق حقیقی یعنی چی!

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن

آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

به این مسئله فکر کنین!!






تاریخ : دوشنبه 90/1/8 | 2:12 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.