سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

وقتی به پسرم میگم چقدر دوستم داری میگه اندازه آسمون! انگار ما از همون بچگی یاد میگیریم واسه مهربونی هامون سقف تعیین کنیم، برای خوبی کردن به دیگران ، برای کمک کردن به اطرافیان... خیلی وقتا میگیم کمک به دیگران که از حد بگذره، میشه انجام وظیفه! خیلی از ما این حرفا رو میگیم.. وقتی دلمون واسه دوستمون تنگ میشه صبر میکنیم تا طرف زنگ بزنه آخه قبلا هزار بار زنگ زدیم و طرف به روی خودش نیاورده..! مگه چه ایرادی داره هان! واسه چیزهای بی مورد خودمون رو محدود میکنیم... محدودیت هایی که خیلی وقتا تبدیل میشه به جنگ اعصاب! چرا بجای اینکه واسه خوبی ها سقف بذاریم واسه خواسته هامون سقف نمیذاریم ؟ برای توقعاتی که از دیگران داریم .. برای آرزوهایی که نمیذارن خوشبختی رو لمس کنیم !!؟  نیازهای انسان بی نهایتن چرا سقف توقعاتمون رو کوتاه تر نمی کنیم! انسان های قانع خوشبخت ترین ها هستند و من خوشبخت ترین خواهم بود...






تاریخ : سه شنبه 91/3/16 | 12:41 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز، باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

و گر می‌روی تن به طوفان سپار

(سعدی)

 






تاریخ : یکشنبه 91/3/14 | 3:14 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

چه آسوده چشمانت را بر هم میگذاری و میگذری...به گمانم دچار فراموشی شدی ... ضرب حرفهایت بسان سیلی محکمی بود که صورتم را نواخت و گرمی این سیلی چنان مرا به اتش کشید. که تا مدتی مدید برصورتم جا خوش می کند ... خیالی نیست .. این نیز بگذرد...






تاریخ : سه شنبه 91/3/9 | 11:50 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

کسی از من پرسید:به چه می اندیشی؟

چشمهایم به نگاهش زل زد

و فقط خندیدم

از خودم پرسیدم

:

راست می گوید او:به چه می اندیشی؟

به خودم آدمها مرز تنهایی و غربت با عشق

سرزمینی که در آن

 

لحظه ای غمگینیم لحظه ای می خندیم

لحظه ای می شکنیم گاه دل می بندیم

به همین عصری که

هیچ کس نیست بپرسد از تو

 

که نگاهت به کجا می نگرد؟

و تو هم یک لحظه از خودت پرسیدی

که چرا اینجاییم؟

واقعا انسان کیست؟

آنکه یک افسانه ست یا که انسان ماییم؟

من به تنهایی خود می نگرم

و به رویاهایم

غربتی را که در آن

جای پاهای خودم جا مانده

که اگر تنهایم

پاسخ این همه قانون شکنی های منست

و کسی نیست بپرسد از من

که چرا تنهایی؟

من به اندیشه ی اینها هستم

:

لحظه هایی که گذشت

روزهایی که می آید شاید

اشکهایی که فروریخت

 

و در قرن عطشها خشکید

قلبهایی که شکست

یه زمین آدمها آسمانها

و به اویی که در آن سوی خیال کوچک و ساده ی ما

به زمین می نگرد

 

و به ما آدمها

به دلی سبز که روزی به من و تو بخشید

باز هم او پرسید: به چه می اندیشی؟

من فقط خندیدم






تاریخ : جمعه 91/3/5 | 9:43 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.