سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه‌ی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت، نخی خواهم بست
تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است،
زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه‌ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را دریابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی به خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه‌ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر، قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه‌ای از فردا شب
من به خود باز بگویم این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...
فریدون مشیری






تاریخ : سه شنبه 96/4/20 | 11:9 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم آه میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ..

برگرفته از وبلاگ: پشت نقاب شب






تاریخ : پنج شنبه 96/3/18 | 10:24 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود، تا دلم .. باز دلم .باز دلم . دل بشود...

پ.ن : حسن نمی دونم این پستم رو می بینی یا نه اما بی بی جان رفت.. :((
پ.ن2: ممنون می شم برای شادی روح مادر بزرگم فاتحه ای قرائت کنید..






تاریخ : چهارشنبه 95/11/13 | 4:54 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى!

من را خودم از خودم ساخته‌ام...

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است...

تویى که تو از من می‌سازى آرزوها یا کمبودهایت هستند..

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند، نه آرزوهایشان!

 






تاریخ : دوشنبه 95/2/20 | 11:48 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
آن روز غروب 
من از نور خالص آسمان بودم 
هی آوازت داده بودم بیا 
یک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی 
حسی غریب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد 
جز من کسی تُرا ندیده بود

سید علی صالحی





تاریخ : پنج شنبه 94/8/14 | 11:58 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

توی یک جمع نشسته بودم، بی‌حوصله بودم. مجله‌ای برداشتم ورق زدم،مداد لای آن را برداشتم همینکه توی دلم خواندم سه عمودی،
یکی گفت: بلند بگو، ما هم کمک کنیم!
گفتم یک واژه‌ی سه حرفیه،که از همه چیز برتره ...
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: یار
کودک دبستانی گفت: علم
حاج آقا پشت سر هم گفت: پول اگه نمی‌شه طلا، سکه !
گفتم: حاج آقا اینها نمی‌شه.
گفت: پس بنویس مال!
گفتم: حاج آقا بازم نمی‌شه ...
گفت: جاه
خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمی‌شه 
دیدم ساکت شد 
مادر بزرگ پیر گفت: عمر
سیاوش که تازه از سربازی آمده بود، گفت: کار
محسن خندید و گفت: وام
یکی از آن میان بلند گفت: وقت
یکی گفت: آدم
دوباره یکی گفت: خدا
خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش. دریافتم، هرکس جدول زندگی خود را دارد. تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی حتی یک واژه‌ی سه حرفی آن هم درست در نمی‌آید.
... 
شاید کودک پابرهنه بگوید کفش
کشاورز بگوید برف
لال بگوید سخن
ناشنوا بگوید نوا
نابینا بگوید نور

ومن هنوز در اندیشه‌ام

واژه‌ی سه حرفی جدول زندگی هر کداممان چه می تواند باشد ؟

"صادق هدایت"






تاریخ : پنج شنبه 94/7/2 | 12:19 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

دادم داستان زندگی ام را 
برجسته کنند
تا شب ها
با کتاب تازه ای بخواب بروی
فصل به فصل جوانی ام را
ورق بزنی
و فراموش کنی
که روزگارت پشت کدام عینک دودی سیاه شد
فراموش کنی
که آبی چشم هایت
مدت هاست خاکستری شده
ورق بزن
نوک انگشت هایت که بسوزد
یعنی به فصل دردهایم رسیده ای
مثل قطاری که یک روز به مقصد می رسد
خطوط بریل را دنبال کن
حتما می فهمی
که سر نخ دردهایم
در چشم های شیشه ای توست... 






تاریخ : یکشنبه 94/5/18 | 11:36 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

وابستگی ، حس غریبی ست که ذره ذره...
وجودت را تسخیر می کند.

و ناگهان!

مثال ماهی کوچکی در اقیانوسی عظیم
سرگردان می شوی..

بی تاب..

گم می شوی در خود
و پیدا می شوی در او...

"قاصدک"






تاریخ : سه شنبه 93/11/28 | 3:33 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

http://uploadkon.ir/uploads/A_Rainy_Night_Bokeh_II_by_N1S.jpg

وقتی به کهکشان چشم هایت زل زدم ،

ستاره های احساست در آسمان نگاهم گم شد..

و تو تک ستاره ی راه عاشقی شدی...

و حالا نیستی!

از "نیستی" چه باک؟

وقتی دستانت با من نیست!

وقتی هرم نفس هایت همراه شب های زمستانی ام نیست...

وقتی حتی تپش های قلبت برای من نیست..

اینجا در این شب سرد بارانی

نبودنت هایت را نشانه می گذارم...

باشد که روزی نباشم!

آن روز مشق تنهایی ام را "تــ ـو" بنویس..

"قاصدک"

پی نوشت:
من می آیم .. تو رفتنی هستی...
تو می آیی و من باید بروم...
و تکرار این داستان
تمام زندگی من شده...






تاریخ : یکشنبه 93/11/26 | 8:38 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

دیروز داشتیم میرفتیم خرید که معین گفت: من کیک و شیرکاکائو میخوام!مؤدب

منم رفتم داخل یه سوپر مارکت و از تو  یخچالش یه دونه شیرکاکائو برداشتم اما شیرکاکائوش نی نداشت! منم از فروشنده یک نی گرفتم و زدیم بیرون...

وقتی به مرکز خرید رسیدیم یهو معین گفت من میخوام شیرکاکائوم رو بخورم.. اومدم نی رو بذارم داخلش که دیدم وااا!!!چرا جایی واسه نی نداره!!وااااای

بازحمت بسیارررررررررر شیر کاکائو رو باز کردیم و نی رو گذاشتیم داخلش،خسته کننده  اما معین هر چی تقلا می کرد شیرا نمیاد تو نی!!!! گفتیم شاید شیرش فاسد شده! اومدم تاریخ انقضاش رو بخونم که دیدم واییییییییی این که شیر  کاکائو نیست!!!خیلی خنده‌دار  خامه شکلاتیه خیلی خنده‌دار

من و حسین دو ساعت میخندیدم معین هم میگفت: واقعا که!! خنده نداره مامان گریه داره  ترسیدم بسه دیگه چقد می خندین .. ترسیدم خیلیییییییییی بامزه بود شوخی واقعا روحمون شاد شد. پوزخند

 






تاریخ : چهارشنبه 93/10/24 | 7:41 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
       

.: Weblog Themes By BlackSkin :.