سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آهسته تر بیا

غوغا نکن که دلم
با شور دردناک نفس های گرم تو
بی تاب می شود .
آهسته تر بیا،دلواپسم نکن،
برای خاطره بازی
فرصت ، همیشه هست .
وقتی 
تو می رسی
احساس می کنم
سکوت می شکند
ثانیه ها گرم می شوند
فاصله ، از لای انتظار پنجره
فرار می کند

آغوش می شود تمام تنم از نگاه تو

جایی برای کلام نیست
خاطره ، خود با تمام آنچه هست
میان چشم های 
عاشق ما
حرف می زند
و آرام
برگ می خورد وقتی 
تو می رسی
زندگی ، با تو می رسد
لبخند ، با تو می رسد
احساس می کنم
جایی ، میان پلک های مدام اضطراب
برای ما ساخته اند
احساس می کنم
ما را درون هاله ای از عطر و آرزو
انداخته اند .
وقتی تو می رسی
عاشق تر از همیشه ی حرف ها،حرف می زنم
شیرین تر از همیشه ی بغض ها،بغض می کنم
وقتی تو می رسی
من، به تمام آنچه دوست دارمَش
می رسم...!



 






تاریخ : پنج شنبه 90/4/16 | 11:36 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد

و نفهمید که عشق 

مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است 

تو فقط دانستی 

چون‌که نایاب ترین الماسی 

دوستت می‌دارم 

ای که احساس مرا می‌فهمی

ای که می‌دانی عشق

مثل یک مثنوی شورانگیز

پر زِ ابیات قشنگی‌ست

که هریک از آن

معنی ناب و لطیفی دارد

عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست

گذر سخت زمان دوری

گذر ساعت وصل

به یکی چشم زدن

روح مشتاق و ستایشگر دوست

لب خندان و رضامند نگار

ناز معشوق و نیاز عاشق

بارش گریه شوق

سرخی شرم حضور

پیچش موی بلند

دور انگشت نوازشگر یار

تپش تند نفس وقت وصال

همدلی همنفسی همکاری

روح ایثار وصبر وقت ناهمواری

وهزاران تصویر

که تو در یاد آری

ای که در مرتبه و معنی عشق

قافله سالاری


 






تاریخ : چهارشنبه 90/4/15 | 9:30 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست 
او جانشین همه نداشتن هاست 
نفرین ها وآفرین ها بی ثمر است 
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از اسمان کینه بر سرم ببارد
تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی 
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی...






تاریخ : یکشنبه 90/4/12 | 11:31 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

در آخرین لحظه های جان کندن آفتاب خورشید


ازبغض آمیخته درنگاه من سرخ می شود


ومن گل سرخی را 


بیاد عاشقانه هایت پرپر میکنم...



ستاره ای گرم بر گونه ام میلغزد

آسمان نیز می بارد...

و درد اه میکشد!


هرگز...

گمان مبر که دل من از خیال تو تهی ست

هر شب در گوشه ای دنج

بر سر منقل عشق درد میکشم!

*بهرام خزایی*








تاریخ : جمعه 90/4/10 | 10:19 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

از بلور ماه، لبخند مهر می‏تراوید. غار حرا تجلّی‏گاه نور بود. جبرئیل امین، گل‏واژه‏های وحی را منتشر می‏کرد. در آن‏شب، محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم بر سریری می‏نشست که عرش نبوّت بود. او در آن جغرافیای زمین، راه تاریخ را می‏گشود و چراغ خورشید را می‏آویخت تا راه ما را تا فرجام، راهنما باشد. 

آن شب، «زمزم» زمزمه شادی داشت و «مروه» در تماشای صفای یار بود و کعبه در طواف فرشتگان، که از حریم‏خدا محرمی به حرم پا نهاد که صفایش مروه و شعورش مشعر و عرفانش عرفات را به شگفتی می‏نشاند. او از سمت «صفا» آمده بود و «سعی» بر وفا کردن به «عهد» ازلی داشت. بعد از او «منا» مذبح منیَّتْ بود. او یاد داد که با سنگ‏ریزه‏های برائت، بت‏های درون و برون را «رمی» کنیم و عرفان عرفات را بیابیم. او اندیشه‏ها را به ضیافت معرفت می‏برد و دل‏های عاشق را با پای «هروله» به سوی صحرای نیاز می‏کشاند.در سال‏روز مبعث هنوز هم شکوه آن خاطره، جام زیستنمان را سرشار می‏کند و شکوفه‏های شادی را در دلمان شکوفا می‏سازد..










تاریخ : چهارشنبه 90/4/8 | 3:58 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

عشق یعنی اضطراب و دلهره

گریه های های های و ولوله 

عشق یعنی انتظار بی طلب

عشق ورزیدن به مهدی بی سبب

عشق یعنی، العجل صاحب زمان

خواندن امن یجیب در هر مکان

عشق یعنی چشم پوشی از هوس

یاد کردن دوست را در هر نفس

عشق یعنی گریه های هر شبم

عهد بستن با دل و خون و رگم

عشق یعنی نیمه شب برخاستن

از دل او درد و غم را کاستن

عشق یعنی چشم بستن بر گناه

خط پایانی برای اشتباه

عشق یعنی دل سپردن تا سحر

تا نسیم آرد ز او شاید خبر

عشق یعنی بی نهایت تا خدا

در حضور یار بودن بی صدا

عشق یعنی یک دل پاک و نجیب 

نه نماز هر شب مردم فریب

عشق یعنی صورتک هایی امین؟؟!!

صاف و ساده، صادقانه با یقین

عشق یعنی اتکال بر خدا

دل رود دنبال راه چشم ما!

*مژگان صاحبی*







تاریخ : دوشنبه 90/4/6 | 9:38 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

نمی دانم سهام چشمانت را چرا با کسر برای همگان عرضه کردی و وقتی نوبت به دل من رسید ، 

مرا به هیچ قیمتی برای سهامداری دلت نپذیرفتی حتی با بالاترین صرف ها

دیر آمدم یا زود رفتنی شدم، یا سهام قلبت با عشقم قابل معاوضه نیست

لابد من در خور هم کلامی نیستم

من که قلبم را یک جا به تو سپردم و آن را با شرط و تعهد پذیره نویسی نکردم!

و چون دیگر سهامداران قلبت از تو نه سودی خواستم،

نه به خاطر اندک خاطرات گذشته انتظار جمع شوندگی محبت از تو داشتم!

فقط خواستم سهامدار ممتاز قلبت باشم، نه به خاطر کسب سود بیشتر از حضورت فقط به قصد سهیم شدن

در دریای بی کران وجودت...

می دانم که در مشارکت کامل سهامدار واقعیت نمی شوم من کجا و قامت افرایی تو کجا!

لااقل بگذار سهامدار عادی آن هم با 

                          مشارکت جزئی قلبت باشم.

                                              مرا در خودت سهیم کن.

*برگرفته از کتاب منهای تو - مژگان صاحبی*






تاریخ : دوشنبه 90/4/6 | 7:54 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

بارالهاچگونه باور کنم نبودنش را وقتی 

که محبت دستی نوازشگر در تار و پود وجودم ریشه می دواند!

چگونه باور کنم سکوت دریای چشمهایم را وقتی...

که قایق مهربانیش بی ناخدا در اوج آسمانها به پیش می رود. 


قاصدکهای دلم را روانه آستان دوست می کنم تا پیام آور حضور صدفی باشد که یازده مرواید سبز را با خود به همراه دارد.

وقتی کسی نیست که درد آشنایم باشد فرشته ای پیدا می شود تا در خلوت شبهای تار تسلی بخش خاطرم باشد.

هنوز ستاره ای بی نورم که در انتظار شعاعی از خورشید لحظه شماری می کنم.

کویری در انتظار آبم و حتی دریای اشکهایم کویرتف زده وجودم را سیراب نمی کند....



از ستارگان آسمان سراغ می گیرم و چون پرنده ای عاشق گمگشته ام را درمیان فرشتگان آسمان می جویم... 

 






تاریخ : جمعه 90/4/3 | 2:2 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی، 
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟


 

 






تاریخ : پنج شنبه 90/4/2 | 9:57 صبح | نویسنده : قاصدک | نظرات ()

گلی از شاخه اگر می چینیم 

برگ برگش نکنیم

و به بادش ندهیم 

لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را 

هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم 

شاید از باغچه ی کوچک اندیشه یمان 

گل روید!









تاریخ : چهارشنبه 90/4/1 | 12:27 عصر | نویسنده : قاصدک | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.